۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه




رویای زندگی



زندگی چیز غریبی است
زندگی بالی دارد
به پهنای عقاب
زندگی چشمی دارد
به اندازه ی یک لیزر
یک نقطه ی سبز
زندگی رازی دارد
مثل مثلث برمودا
ومن
دراین شهر بزرگ
چیزهائی را می بینم
ودلم می لرزد
میروم
تا به سرمست خیال
رویا
خواب
++++
برفرازاین شهر
من هوائی دیدم
که پراز اکسیژن بود
اتوبوسی رادیدم
که پرازصندلی خالی بود
وهواپیمائی
که دربه در دنبال مسافرمی گشت
درخیابان
مردی را دیدم
که فقط ازروی خط عابر پیاده می رفت
راننده تاکسی را دیدم
که برای مسافر تعظیم می کرد
درب خودرو را باز میکرد
وسپس
بالبخندی زیبا
آدرس را می پرسید
وجوانی را دیدم
که باشوروشعف
پی کارخود می رفت
ازیکی پرسیدم ؟
کوپن فروش ارزاق چه شد ؟
وجوابم داد
کوپنی درکارنیست!!!!
همه چیز ارزان است!!!
من فروشنده ای دیدم
که به مشتری میگفت سلام ......!!

وسپس
هدیه می کرد به او
بهترین کالارا
خیلی ارزان
++++
من خیابانی را دیدم که
مملواز خنده وشادی بود
++++
زندگی چیز غریبی است
چشمهایم را مالیدم
در میان باغی
کاخی دیدم
که چقدر زیبا بود
پیش خود گفتم
شاید این کاخ بزرگ
همان
خانه ی شسصت وچهار متری ماباشد

ماکسیما ئی دیدم
که به جای ماشین ژیان
درب منزل ما پارک شده بود
ازشادی درپوست خود نمی گنجیدم
من در آشپزخانه خود
یخچالی دیدم
که پراز گوشت و ماهی ومرغ وپنیر وکره بود
ازتعجب مات ومبهوت شدم
++++
زندگی چیز غریبی است
زندگی
رویائی دارد
به شیرینی خواب
همسرم
ظرف آبی را
ریخت روی صورت من
ومن
از خواب
بیدار شدم






فریاد بزن





برای چه منتظری؟
پنجره را باز کن
غبار کهنه را با پگاه آغازین پاک کن
پلک چشمانت را در چشمه ساران بامدادان شستشو کن
گونه های مرطوبت را باگرمای خورشید صبحگاهان خشک کن
دستهایت را روی زانویت بگذار
بلند شو
وبرو
++++
دریای خروشان را بنگر
امواج خشمگین را
فریاد انسانهارا
ومردم
می بینی
بغض در گلویت منفجر می شود
ودستهایت
که زنجیری است برای بهم پیوستن
اگر دلت خواست
می توانی گریه کنی
ولی
فریاد بزن

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه


مثل آ زادی




من میان خاطرات
گم شده ام
میا ن هزاران لبخند
هزاران نوازش
و
هزاران نگاه
تابینها یت
اگر
با هم باشیم
آ نگاه
همه چیز را می سازیم
عشق را
زندگی را
وهوای تازه ی بودن را
مثل نسیم
مثل لبخند شقایق
مثل آزادی

پیمان




پرنده ای پرواز کرد
شاید
پرستوئی مها جر
به دیاری دیگر
نمی دانم
شاید
آ نجا ئی که آ شیانه ای را بسازد
وزندگی راحس کند
وهوای تازه ای را به بلعد
وپیمانی را ببندد
برای همیشه

ما بیداریم




دیشب دیدم ماه
به میهمانی ما آمده بود
ستارگان را دیدم
که سفره ی دلمان را دوره کرده بودند
تمام شب را
سوزدل گفتیم
وتاریکی شب
شرمگین شد
گفتیم تا صبح
وروشنی صبح دمید
ما بیدار بودیم
تاصبح
من ........
تو .........
ماه
وستارگان