خواستن
آنروزکه در رویاهای کودکانه ام
بی پروا با ل می گشودم ودرآسمان بیکرا ن خیا ل پردازیهایم
کرا ن تاکرا ن خیا ل را می پیمودم
آنروز که چون پروانه ای سبکبا ل برهر برگ گلی
خوشه گند می
شا خسا ری
وبرهر قطره شبنمی
به پروا ز می آ مد م
آ نروزکه نگاه های ملموس وجا دوئی عروسکهای پارچه ای خواهرم
با نگاه پرا ز پرسش من دوخته شده بود
آ نروز که در حسرت داشتن یک دوچرخه کوچک
شبها با ا ندوه سربه بالین می گذاشتم
وتلخی قطره های ا شگ را مزمزه می کردم
آ نروز که قصه های شیرین مادرم مرا به خوا ب عمیق می کشانید
آ نروز که تما م دورا ن کودکیم بود
بی پروا وملتمسانه در جستجویت بودم
نگاهم پیوسته به هر سوی دوخته می شد واحساس می کردم نقش ترا در همه چیز می بینم
در آ وا زها وشعرهای کودکانه ام
در شادی ها وغم های زود گذرم
رنگ وبوی ترا احسا س می کردم
تو همه چیز من بودی
تو شخصیت کودکانه مرا ساخته بودی
رویاها ی من با تو …………ومن بی تو…..
تما م دوران کودکیم در جستجویت بودم که شاید ترا به یا بم وبا توباشم .
+ + + +
سا ل ها گذشت
واینک نوجوانی بودم با تما م شوروحا ل وبی خبری و بی قیدی
می انگاشتم حا ل که نه توانستم دردورا ن کودکیم ترا به چنک آورم
شاید اینک در نهایت بی قیدی وسرمستی
در بی خیا لی وبی بندباری
در لجاجت وسر سختی
درخروش وشتاب بی انگار
ودرفراموشی محض تما م قوانین وقواعد وزیر پا گذاشتن هر آ نچه پایبندم می سازد
خواهم توا نست ترا که چون سایه دنبالم بودی به چنگ آ ورم
لیکن تود رکنارم بودی وازمن دور
مگر نه این است که تو برای من هستی وباید با من با شی
پس چگونه ا ست که هر چه به سویت بیشتر می آ یم……فزونتر می گریزی ؟
خروشی سهمگین وجودم را فرا می گرفت
عصیان زده می شد م
فریاد بر می آ وردم
نعره می کشیدم
مشت های گره کرده ا م را به دیوا رمی کوبیدم
خون در چشما نم می نشست
بغض گلویم را می فشرد
حسرتم می گرفت
از اینکه توبامن نبودی حسرت می خورد م
اینک بیشتراز گذشته ترا می شناختم
ترا می فهمیدم
ترا لمس می کرد م
اینک توبرایم رویا نبودی
توبرایم تصویری از واقعیت بودی
می دانستم که ترا می خواهم
لیکن چگونه ؟
چگونه می توانستم از داشتن تو مغرور باشم
وازبودنت احسا س امنیت وآ رامش بکنم
من با داشتن تو سربلند وپر افتخار فریا د میزنم
این منم که با تم هستم
لیکن توبی خیا ل می روی ومن چون برده ای اسیر وزنجیری به دنبالت کشانده می شوم
درحا لی که دست وپایم از قل وزنجیرهای پولادین درخون است
حسرت بی تو بودنت مرا به دیوانگی می کشاند
ومن
دیوانه ا م
دیوانه ………….دیوانه……!
+ + + +
وسا ل ها گذ شت
اینک
پس ا ز گذشتن از تمام شادی ها وبازی های کودکانه
پس ا ز سرمستی وبی بند باری های جوا نی
درمرحله ای ا ز کا ملیت یک انسان قرا ر گرفته ا م
درمقطعی ا ز تاریخ بشری
برای گسستن ا زرویاها
وشتا ب های گیج ومبهوت
ورسید ن به درک واقعیت ها وحقایق
در حد فاصله ای از بردگی وبندگی
به منش انسانی
درتغییر وتحولی ا ز هیچی وپوچی
به بودن وزیستن وما ند ن
درتبدیل شدن از فلزی بی بهاء
به سکه ای پر بهاء
دربوته زما ن
درترک نشستن وحسرت خورد ن
به خیزید ن ورستاخیز کردن
درشکستن قل وزنجیر های پولادین ورهاشد ن
درهستی ها وبود ن ها وشد ن ها
درفروریختن دیوا ربی بنیاد ناآگاهی
به یافتن آ گاهی وشعور وجود
درگسیختن ا ز نبود ن خویش
به رسیدن به خویشتن خویش
برای اینکه فقط ترا بیا بم وبتو دست یا بم
اینک با ز هم بیشتر ا زپیش ترا می شناسم
بیشتر ا ز گذشته تشنه بوسه های داغ وخونین تو هستم
اینک من زندگیم را برای تو بخته ا م
همه چیز را برای به دست آ وردن توا ز دست دا ده ا م
که تو با من با شی
پس چرا ازمن همچنا ن می گریزی؟
چرا با من نیستی ؟
لیکن اینک برای به دست آ وردنت همچنا ن می ستیزم
وتاترا ا ز آن خود نسا زم آ را م نخوا هم گرفت
من برای به دست آ وردنت با ز هم می جنگم
حتی ا گر بدا نم
باقربانی شدن درراه تو
تو ا ز من خواهی بود
خونم را به پایت خواهم ریخت
ا ی ........... آ زا دی
.
آنروزکه در رویاهای کودکانه ام
بی پروا با ل می گشودم ودرآسمان بیکرا ن خیا ل پردازیهایم
کرا ن تاکرا ن خیا ل را می پیمودم
آنروز که چون پروانه ای سبکبا ل برهر برگ گلی
خوشه گند می
شا خسا ری
وبرهر قطره شبنمی
به پروا ز می آ مد م
آ نروزکه نگاه های ملموس وجا دوئی عروسکهای پارچه ای خواهرم
با نگاه پرا ز پرسش من دوخته شده بود
آ نروز که در حسرت داشتن یک دوچرخه کوچک
شبها با ا ندوه سربه بالین می گذاشتم
وتلخی قطره های ا شگ را مزمزه می کردم
آ نروز که قصه های شیرین مادرم مرا به خوا ب عمیق می کشانید
آ نروز که تما م دورا ن کودکیم بود
بی پروا وملتمسانه در جستجویت بودم
نگاهم پیوسته به هر سوی دوخته می شد واحساس می کردم نقش ترا در همه چیز می بینم
در آ وا زها وشعرهای کودکانه ام
در شادی ها وغم های زود گذرم
رنگ وبوی ترا احسا س می کردم
تو همه چیز من بودی
تو شخصیت کودکانه مرا ساخته بودی
رویاها ی من با تو …………ومن بی تو…..
تما م دوران کودکیم در جستجویت بودم که شاید ترا به یا بم وبا توباشم .
+ + + +
سا ل ها گذشت
واینک نوجوانی بودم با تما م شوروحا ل وبی خبری و بی قیدی
می انگاشتم حا ل که نه توانستم دردورا ن کودکیم ترا به چنک آورم
شاید اینک در نهایت بی قیدی وسرمستی
در بی خیا لی وبی بندباری
در لجاجت وسر سختی
درخروش وشتاب بی انگار
ودرفراموشی محض تما م قوانین وقواعد وزیر پا گذاشتن هر آ نچه پایبندم می سازد
خواهم توا نست ترا که چون سایه دنبالم بودی به چنگ آ ورم
لیکن تود رکنارم بودی وازمن دور
مگر نه این است که تو برای من هستی وباید با من با شی
پس چگونه ا ست که هر چه به سویت بیشتر می آ یم……فزونتر می گریزی ؟
خروشی سهمگین وجودم را فرا می گرفت
عصیان زده می شد م
فریاد بر می آ وردم
نعره می کشیدم
مشت های گره کرده ا م را به دیوا رمی کوبیدم
خون در چشما نم می نشست
بغض گلویم را می فشرد
حسرتم می گرفت
از اینکه توبامن نبودی حسرت می خورد م
اینک بیشتراز گذشته ترا می شناختم
ترا می فهمیدم
ترا لمس می کرد م
اینک توبرایم رویا نبودی
توبرایم تصویری از واقعیت بودی
می دانستم که ترا می خواهم
لیکن چگونه ؟
چگونه می توانستم از داشتن تو مغرور باشم
وازبودنت احسا س امنیت وآ رامش بکنم
من با داشتن تو سربلند وپر افتخار فریا د میزنم
این منم که با تم هستم
لیکن توبی خیا ل می روی ومن چون برده ای اسیر وزنجیری به دنبالت کشانده می شوم
درحا لی که دست وپایم از قل وزنجیرهای پولادین درخون است
حسرت بی تو بودنت مرا به دیوانگی می کشاند
ومن
دیوانه ا م
دیوانه ………….دیوانه……!
+ + + +
وسا ل ها گذ شت
اینک
پس ا ز گذشتن از تمام شادی ها وبازی های کودکانه
پس ا ز سرمستی وبی بند باری های جوا نی
درمرحله ای ا ز کا ملیت یک انسان قرا ر گرفته ا م
درمقطعی ا ز تاریخ بشری
برای گسستن ا زرویاها
وشتا ب های گیج ومبهوت
ورسید ن به درک واقعیت ها وحقایق
در حد فاصله ای از بردگی وبندگی
به منش انسانی
درتغییر وتحولی ا ز هیچی وپوچی
به بودن وزیستن وما ند ن
درتبدیل شدن از فلزی بی بهاء
به سکه ای پر بهاء
دربوته زما ن
درترک نشستن وحسرت خورد ن
به خیزید ن ورستاخیز کردن
درشکستن قل وزنجیر های پولادین ورهاشد ن
درهستی ها وبود ن ها وشد ن ها
درفروریختن دیوا ربی بنیاد ناآگاهی
به یافتن آ گاهی وشعور وجود
درگسیختن ا ز نبود ن خویش
به رسیدن به خویشتن خویش
برای اینکه فقط ترا بیا بم وبتو دست یا بم
اینک با ز هم بیشتر ا زپیش ترا می شناسم
بیشتر ا ز گذشته تشنه بوسه های داغ وخونین تو هستم
اینک من زندگیم را برای تو بخته ا م
همه چیز را برای به دست آ وردن توا ز دست دا ده ا م
که تو با من با شی
پس چرا ازمن همچنا ن می گریزی؟
چرا با من نیستی ؟
لیکن اینک برای به دست آ وردنت همچنا ن می ستیزم
وتاترا ا ز آن خود نسا زم آ را م نخوا هم گرفت
من برای به دست آ وردنت با ز هم می جنگم
حتی ا گر بدا نم
باقربانی شدن درراه تو
تو ا ز من خواهی بود
خونم را به پایت خواهم ریخت
ا ی ........... آ زا دی
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر