سفر
مرد….
قصد سفر کرده بود
مرد….
می خواست برود
می گفت:
می روم به شهر دیگر
شهری که همه چیز برای من است
ومن درآ نجا
می فهمم زندگی را
می دانم دانائی را
می خوانم آ زادی را
ومن در آ نجا
نفس صبح را می شنوم
رطوبت پگاه را لمس می کنم
ومی بینم که
چگونه مردم
مردمند!
وعشق
زیباترین وا ژه برای باهم بودن ا ست
+ + + +
مرد می گفت:
می روم
دیگر جای ماند ن نیست
شهر من دیگر مرا نمی خوا ند
شهر من
مرا نمی ما ند
+ + + +
شب بقچه ا ش را بست
کوله پشتی کهنه ا ش را جمع وجور کرد
وتا صبح نخوا بید
می خوا ست برود
عطش رفتن دا شت
گاهی سفر بی ا نتها ست
آ ن شهری که تو می خواهی
گاهی وجود ندارد.
ولی قصد سفر داری
باید سفر کنی
و مرد…….
به را ه ا فتا د……..!!
+ + + +
جاده خا کی
چشم را تا آ نسوی زمین می برد
آ را م وپیوسته می رفت
وقتی سا یه ساختما ن ها ی شهررا دید
با لبخند گفت:
شهر……!!!
به شهر که رسید
ا ورا دیدم
غبا ررا ه چهره ا ش را پوشا نده بود
وخستگی به تنش ما نده بود
گفتم :
به شهررسیدی ؟!
این همان شهری ا ست که می خوا ستی ؟!
به آ سما ن نگاه کرد
کوله با رش را بردا شت
ووا رد شهر شد.
+ + + +
چندی بعد
مرد را دید م
نگرا ن وبیتا ب
گوئی شهررا باور ندا شت
دلتنگ وسر خورده
غمگین وا فسرده
کوله با رش را بسته بود
گوئی می خوا ست برود
گفتم :
می روی؟!
گفت:
می روم
گفتم:
مگر شهررا نمی خوا ستی؟!
گفت :
شقا وت را نمی خواستم
خشونت را نمی خوا ستم
وقا هت را نمی خوا ستم
وخیا با ن ها را
که غمگینند
ودست ها ئی را
که خونینند
وخدا ئی را
که مرگ را هد یه می کند !!!
گفت :
می روم
گفتم : کجا ؟!
گفت :
نمی دا نم …….!!!
ولی ……..
می روم ……………………..!!!
مرد….
قصد سفر کرده بود
مرد….
می خواست برود
می گفت:
می روم به شهر دیگر
شهری که همه چیز برای من است
ومن درآ نجا
می فهمم زندگی را
می دانم دانائی را
می خوانم آ زادی را
ومن در آ نجا
نفس صبح را می شنوم
رطوبت پگاه را لمس می کنم
ومی بینم که
چگونه مردم
مردمند!
وعشق
زیباترین وا ژه برای باهم بودن ا ست
+ + + +
مرد می گفت:
می روم
دیگر جای ماند ن نیست
شهر من دیگر مرا نمی خوا ند
شهر من
مرا نمی ما ند
+ + + +
شب بقچه ا ش را بست
کوله پشتی کهنه ا ش را جمع وجور کرد
وتا صبح نخوا بید
می خوا ست برود
عطش رفتن دا شت
گاهی سفر بی ا نتها ست
آ ن شهری که تو می خواهی
گاهی وجود ندارد.
ولی قصد سفر داری
باید سفر کنی
و مرد…….
به را ه ا فتا د……..!!
+ + + +
جاده خا کی
چشم را تا آ نسوی زمین می برد
آ را م وپیوسته می رفت
وقتی سا یه ساختما ن ها ی شهررا دید
با لبخند گفت:
شهر……!!!
به شهر که رسید
ا ورا دیدم
غبا ررا ه چهره ا ش را پوشا نده بود
وخستگی به تنش ما نده بود
گفتم :
به شهررسیدی ؟!
این همان شهری ا ست که می خوا ستی ؟!
به آ سما ن نگاه کرد
کوله با رش را بردا شت
ووا رد شهر شد.
+ + + +
چندی بعد
مرد را دید م
نگرا ن وبیتا ب
گوئی شهررا باور ندا شت
دلتنگ وسر خورده
غمگین وا فسرده
کوله با رش را بسته بود
گوئی می خوا ست برود
گفتم :
می روی؟!
گفت:
می روم
گفتم:
مگر شهررا نمی خوا ستی؟!
گفت :
شقا وت را نمی خواستم
خشونت را نمی خوا ستم
وقا هت را نمی خوا ستم
وخیا با ن ها را
که غمگینند
ودست ها ئی را
که خونینند
وخدا ئی را
که مرگ را هد یه می کند !!!
گفت :
می روم
گفتم : کجا ؟!
گفت :
نمی دا نم …….!!!
ولی ……..
می روم ……………………..!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر