۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

گرفتا ر

گرفتا ر

وقتی مروارید اشگ تو
روی گونه ها یت غلطید
شیشه قلبم ترک خورد
وهمین قطره های اشگ
مرا گرفتا رکرد
تا کی ......؟
تا کجا......؟
نمیدا نم..........!!

18/ 1/ 89

تا تنها نبا شم

تا تنها نبا شم

دل می خواست
گفتم :
خیلی دیر ا ست
فکر نمی کنی حالا باید تنها باشی ؟
گفت :
تنها باشم که عشق بمیرد؟
عاشق می مانم تا تنها نباشم .........
12/1/89

:

دل خسته


دل خسته

من می روم ......
شاید رفتن ....
درما نی باشد
برای د ل خسته وغمگین من ...
اگر ا زدل......
چیزی ما نده باشد........!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

سفر

سفر
مرد….
قصد سفر کرده بود
مرد….
می خواست برود
می گفت:
می روم به شهر دیگر
شهری که همه چیز برای من است
ومن درآ نجا
می فهمم زندگی را
می دانم دانائی را
می خوانم آ زادی را
ومن در آ نجا
نفس صبح را می شنوم
رطوبت پگاه را لمس می کنم
ومی بینم که
چگونه مردم
مردمند!
وعشق
زیباترین وا ژه برای باهم بودن ا ست
+ + + +
مرد می گفت:
می روم
دیگر جای ماند ن نیست
شهر من دیگر مرا نمی خوا ند
شهر من
مرا نمی ما ند
+ + + +
شب بقچه ا ش را بست
کوله پشتی کهنه ا ش را جمع وجور کرد

وتا صبح نخوا بید
می خوا ست برود
عطش رفتن دا شت
گاهی سفر بی ا نتها ست
آ ن شهری که تو می خواهی
گاهی وجود ندارد.
ولی قصد سفر داری
باید سفر کنی
و مرد…….
به را ه ا فتا د……..!!
+ + + +
جاده خا کی
چشم را تا آ نسوی زمین می برد
آ را م وپیوسته می رفت
وقتی سا یه ساختما ن ها ی شهررا دید
با لبخند گفت:
شهر……!!!
به شهر که رسید
ا ورا دیدم
غبا ررا ه چهره ا ش را پوشا نده بود
وخستگی به تنش ما نده بود
گفتم :
به شهررسیدی ؟!
این همان شهری ا ست که می خوا ستی ؟!
به آ سما ن نگاه کرد
کوله با رش را بردا شت
ووا رد شهر شد.
+ + + +
چندی بعد
مرد را دید م
نگرا ن وبیتا ب
گوئی شهررا باور ندا شت
دلتنگ وسر خورده
غمگین وا فسرده
کوله با رش را بسته بود
گوئی می خوا ست برود
گفتم :
می روی؟!
گفت:
می روم
گفتم:
مگر شهررا نمی خوا ستی؟!
گفت :
شقا وت را نمی خواستم
خشونت را نمی خوا ستم
وقا هت را نمی خوا ستم
وخیا با ن ها را
که غمگینند
ودست ها ئی را
که خونینند
وخدا ئی را
که مرگ را هد یه می کند !!!
گفت :
می روم
گفتم : کجا ؟!
گفت :
نمی دا نم …….!!!
ولی ……..
می روم ……………………..!!!







خواستن

خواستن
آنروزکه در رویاهای کودکانه ام
بی پروا با ل می گشودم ودرآسمان بیکرا ن خیا ل پردازیهایم
کرا ن تاکرا ن خیا ل را می پیمودم
آنروز که چون پروانه ای سبکبا ل برهر برگ گلی
خوشه گند می
شا خسا ری
وبرهر قطره شبنمی
به پروا ز می آ مد م
آ نروزکه نگاه های ملموس وجا دوئی عروسکهای پارچه ای خواهرم
با نگاه پرا ز پرسش من دوخته شده بود
آ نروز که در حسرت داشتن یک دوچرخه کوچک

شبها با ا ندوه سربه بالین می گذاشتم
وتلخی قطره های ا شگ را مزمزه می کردم
آ نروز که قصه های شیرین مادرم مرا به خوا ب عمیق می کشانید
آ نروز که تما م دورا ن کودکیم بود
بی پروا وملتمسانه در جستجویت بودم
نگاهم پیوسته به هر سوی دوخته می شد واحساس می کردم نقش ترا در همه چیز می بینم
در آ وا زها وشعرهای کودکانه ام
در شادی ها وغم های زود گذرم
رنگ وبوی ترا احسا س می کردم
تو همه چیز من بودی
تو شخصیت کودکانه مرا ساخته بودی
رویاها ی من با تو …………ومن بی تو…..
تما م دوران کودکیم در جستجویت بودم که شاید ترا به یا بم وبا توباشم .
+ + + +
سا ل ها گذشت
واینک نوجوانی بودم با تما م شوروحا ل وبی خبری و بی قیدی
می انگاشتم حا ل که نه توانستم دردورا ن کودکیم ترا به چنک آورم
شاید اینک در نهایت بی قیدی وسرمستی
در بی خیا لی وبی بندباری
در لجاجت وسر سختی
درخروش وشتاب بی انگار
ودرفراموشی محض تما م قوانین وقواعد وزیر پا گذاشتن هر آ نچه پایبندم می سازد
خواهم توا نست ترا که چون سایه دنبالم بودی به چنگ آ ورم
لیکن تود رکنارم بودی وازمن دور
مگر نه این است که تو برای من هستی وباید با من با شی
پس چگونه ا ست که هر چه به سویت بیشتر می آ یم……فزونتر می گریزی ؟
خروشی سهمگین وجودم را فرا می گرفت
عصیان زده می شد م
فریاد بر می آ وردم
نعره می کشیدم
مشت های گره کرده ا م را به دیوا رمی کوبیدم
خون در چشما نم می نشست
بغض گلویم را می فشرد
حسرتم می گرفت
از اینکه توبامن نبودی حسرت می خورد م
اینک بیشتراز گذشته ترا می شناختم
ترا می فهمیدم
ترا لمس می کرد م
اینک توبرایم رویا نبودی
توبرایم تصویری از واقعیت بودی
می دانستم که ترا می خواهم
لیکن چگونه ؟
چگونه می توانستم از داشتن تو مغرور باشم
وازبودنت احسا س امنیت وآ رامش بکنم
من با داشتن تو سربلند وپر افتخار فریا د میزنم
این منم که با تم هستم
لیکن توبی خیا ل می روی ومن چون برده ای اسیر وزنجیری به دنبالت کشانده می شوم
درحا لی که دست وپایم از قل وزنجیرهای پولادین درخون است
حسرت بی تو بودنت مرا به دیوانگی می کشاند
ومن
دیوانه ا م
دیوانه ………….دیوانه……!
+ + + +
وسا ل ها گذ شت
اینک
پس ا ز گذشتن از تمام شادی ها وبازی های کودکانه
پس ا ز سرمستی وبی بند باری های جوا نی
درمرحله ای ا ز کا ملیت یک انسان قرا ر گرفته ا م
درمقطعی ا ز تاریخ بشری
برای گسستن ا زرویاها
وشتا ب های گیج ومبهوت
ورسید ن به درک واقعیت ها وحقایق
در حد فاصله ای از بردگی وبندگی
به منش انسانی
درتغییر وتحولی ا ز هیچی وپوچی
به بودن وزیستن وما ند ن
درتبدیل شدن از فلزی بی بهاء
به سکه ای پر بهاء
دربوته زما ن
درترک نشستن وحسرت خورد ن
به خیزید ن ورستاخیز کردن
درشکستن قل وزنجیر های پولادین ورهاشد ن
درهستی ها وبود ن ها وشد ن ها
درفروریختن دیوا ربی بنیاد ناآگاهی
به یافتن آ گاهی وشعور وجود
درگسیختن ا ز نبود ن خویش
به رسیدن به خویشتن خویش
برای اینکه فقط ترا بیا بم وبتو دست یا بم
اینک با ز هم بیشتر ا زپیش ترا می شناسم
بیشتر ا ز گذشته تشنه بوسه های داغ وخونین تو هستم
اینک من زندگیم را برای تو بخته ا م
همه چیز را برای به دست آ وردن توا ز دست دا ده ا م
که تو با من با شی
پس چرا ازمن همچنا ن می گریزی؟
چرا با من نیستی ؟
لیکن اینک برای به دست آ وردنت همچنا ن می ستیزم
وتاترا ا ز آن خود نسا زم آ را م نخوا هم گرفت
من برای به دست آ وردنت با ز هم می جنگم
حتی ا گر بدا نم
باقربانی شدن درراه تو
تو ا ز من خواهی بود
خونم را به پایت خواهم ریخت
ا ی ........... آ زا دی
.




۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه




رویای زندگی



زندگی چیز غریبی است
زندگی بالی دارد
به پهنای عقاب
زندگی چشمی دارد
به اندازه ی یک لیزر
یک نقطه ی سبز
زندگی رازی دارد
مثل مثلث برمودا
ومن
دراین شهر بزرگ
چیزهائی را می بینم
ودلم می لرزد
میروم
تا به سرمست خیال
رویا
خواب
++++
برفرازاین شهر
من هوائی دیدم
که پراز اکسیژن بود
اتوبوسی رادیدم
که پرازصندلی خالی بود
وهواپیمائی
که دربه در دنبال مسافرمی گشت
درخیابان
مردی را دیدم
که فقط ازروی خط عابر پیاده می رفت
راننده تاکسی را دیدم
که برای مسافر تعظیم می کرد
درب خودرو را باز میکرد
وسپس
بالبخندی زیبا
آدرس را می پرسید
وجوانی را دیدم
که باشوروشعف
پی کارخود می رفت
ازیکی پرسیدم ؟
کوپن فروش ارزاق چه شد ؟
وجوابم داد
کوپنی درکارنیست!!!!
همه چیز ارزان است!!!
من فروشنده ای دیدم
که به مشتری میگفت سلام ......!!

وسپس
هدیه می کرد به او
بهترین کالارا
خیلی ارزان
++++
من خیابانی را دیدم که
مملواز خنده وشادی بود
++++
زندگی چیز غریبی است
چشمهایم را مالیدم
در میان باغی
کاخی دیدم
که چقدر زیبا بود
پیش خود گفتم
شاید این کاخ بزرگ
همان
خانه ی شسصت وچهار متری ماباشد

ماکسیما ئی دیدم
که به جای ماشین ژیان
درب منزل ما پارک شده بود
ازشادی درپوست خود نمی گنجیدم
من در آشپزخانه خود
یخچالی دیدم
که پراز گوشت و ماهی ومرغ وپنیر وکره بود
ازتعجب مات ومبهوت شدم
++++
زندگی چیز غریبی است
زندگی
رویائی دارد
به شیرینی خواب
همسرم
ظرف آبی را
ریخت روی صورت من
ومن
از خواب
بیدار شدم






فریاد بزن





برای چه منتظری؟
پنجره را باز کن
غبار کهنه را با پگاه آغازین پاک کن
پلک چشمانت را در چشمه ساران بامدادان شستشو کن
گونه های مرطوبت را باگرمای خورشید صبحگاهان خشک کن
دستهایت را روی زانویت بگذار
بلند شو
وبرو
++++
دریای خروشان را بنگر
امواج خشمگین را
فریاد انسانهارا
ومردم
می بینی
بغض در گلویت منفجر می شود
ودستهایت
که زنجیری است برای بهم پیوستن
اگر دلت خواست
می توانی گریه کنی
ولی
فریاد بزن