۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

آ دم می آ ید

پنجره را بازکردم
هوای سردی به سینه ام ریخت
نفسم تازه شد
چشما نم
پهنا ی شهررا درنورد ید
تا آ ن دورترها
تا انتها ی زمین
دید م
آ د م می آ ید
ودست حوارا گرفته
سوار اتوبوس شد ند
برای آ مد ن به شهر
شاید
آ نها هم می خوا هند خرید آ خر هفته را انجا م دهند
شا ید !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر