۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

فنجا ن چای تو

فنجا ن چای تو

دلم سخت , هوس یک فنجا ن چا ی کرده بود ,
خیا ل می کردم ,
توهم کنارم هستی ,
دوفنجا ن چای را در گوشه میز گذاشتم ,
روی صندلی ,
روبرویم نشستی ,
من برایت حرف زدم ,
از خاطرات ,
وروزهائی که ,
چگونه گذشت ,
وشبها ئی که ,
بی خوابی پلک چشمانما ن را آزار می داد .
فنجان چای من خا لی شد ,
وفنجان چای تو ,
همانگونه ماند ,
ایکا ش ,
تو کنارم بودی .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر