۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

سایه تو

سایه تو

به بلندای یک خیا با ن , نگاه می کردم ,
وسایه های در هم پیچیده آ سما نخراشها ,
ومردم ,
که چگونه ,
آرام و بی پروا ,
می آ مد ند و می رفتند ,
حتی برف سنگین زمستا نی نمی توانست آ نها را از تلا ش باز بدارد .
در میان آ ن همه سا یه های بلند ,
یک سایه مرا تعقیب می کرد ,
سایه تو .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر