۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه




سیل سیال نگاهت




تو به من می خندی
ونمی دانی تو .......
که زهر خنده ی تو
سینه ی من می لرزد.
سیل سیال نگاهت اینک
می دهد بربادم
می کند بنیادم .
من ......
به چشمان تریاکی تو معتادم.
دود تریاک نگاهت اکنون
می خزد در رگ من
وز دهلیز رگهای تنم
میدود دود غلیظ
میرود ابر سیاه
دود تریاک نگاهت آخر......
می کند تخدیرم
می کند بنیادم .....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر